آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ عمومی ’ :

فریبا علومی یزدی

{ پست شده در ۱۹ فروردین ۱۳۸۹ توسط معصومه جرنگی }

  امروز داشتم فایل صوتی همایش پارک فناوری مجازی رو که بعد از مدتها انتظار از طرف شهرداری به دستم رسیده بود گوش می کردم .  سرکار خانم فریبا علومی یزدی اجرای تحسین برانگیزی داشتند . در روز برگزاری همایش اینقدر درگیر بودم که بدرستی نتونستم در مورد ایشون حق مطلب رو ادا کنم از این طریق خواستم تشکر ویژه ای از ایشون داشته باشم. و از خداوند موفقیت روز افزون را برای ایشان خواستارم.

نوروز پیروز

{ پست شده در ۰۳ فروردین ۱۳۸۹ توسط معصومه جرنگی }
برچسب ها :
مربوط به : روزمره, عمومی

با اینکه اومدن بهار امسال رو زیاد حس نکردم و مثل بقیه سالها برام رنگ و بوی عید نداشت ولی از اینکه سال ۸۸ تموم شد خوشحالم. سالی که گذشت با تمام سالهای عمرم فرق داشت. مطمئنم چیزهایی رو که تو این سال دیدم و شنیدم نمی تونم هیچ وقت از ذهنم پاک کنم.

به هر حال سال جدید از راه رسیده.

امسال خیلی از هموطنانم برای اینکه در کنار عزیزانشون سال جدید رو آغاز کنند یا توی بهشت زهرا بودن و یا جلوی درب زندانها. خدای من تو خودت شاهد بودی که چه بر آنها گذشت. خدای مهربانم در این روزهای آغازین از سال جدید، ایران عزیزم و طبیعت زیبایش را و تمام مردم سرزمینم رو به خودت می سپارم و ازت می خوام که این سال رو برای همه اونها مبارک کنی.

شما هم هرچند وقت یکبار سری به خودتان بزنید

{ پست شده در ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ توسط معصومه جرنگی }

من معتقدم آدم ها باید هر از چند گاهی یه سری به خودشون بزنن تو این مدت به دلیل مشغله کاری زیاد وقت نکردم اینکار رو بکنم ولی به جاش و با توجه به اینکه عصر ما، عصر ارتباطات نامیده میشه و این ماجرا هم ربطی به مجازی و یا حقیقی بودنش نداره و مدتهاست در همین رابطه فعالیت می کنم «اعم از پژوهشی و اجرایی» امروز سراغی از وبلاگم گرفتم .
با دیدن تاریخ آخرین پستم و پیغام های جدیدم شرمنده دوستام شدم. ناخداگاه یاد روزی افتادم که این وبلاگ رو راه انداختم تو اون زمان فکر می کردم اینقدر حرف برای گفتن دارم که بتونم بروز نگه ش دارم . نمی دونم به خاطر خوش نبودن حالم بود یا بی انگیزه بودنم تو این مدت ، یا مشغله زیادکاری شاید هم حق نداشتن نوشتن تمام حرف هام . ولی توی این مدت به اکثر دوستان وبلاگ نویسم سر می زدم جالب بود که همه اونها هم دست کمی از من نداشتند به محض ورود به وبلاگشون اکثرا با تیترهای تکراری مواجه می شدم مثلا هر دفعه به وبلاگ آقای افشاری سر زدم دیدم نوشته “الحمدالله حال خانم خیرآبادی خوب است ” منم زیر لب می گفتم خوب خدا را شکر البته چند باری هم بلند گفتم بقیه هم دست کمی از ایشان نداشتند.

به هر حال ….. تو این دوهفته اخیر مسئولیت دو تا همایش رو داشتم که اولیش همایش “نقش پارک های فناوری مجازی در توسعه پایدار “ در برج میلاد بود که شاید بشه گفت همایش خوبی بود البته اگه تو جوابم نگید هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه


دومیش هم “پنجمین همایش جایزه دکتر تقی ابتکار ” رو داشتم که خدا رو شکر اون خیلی خوب برگزار شد ( در مورد این همایش ضرب المثل بالایی مصداق پیدا نمی کنه چون من متولی این همایش نبودم و مسئولیت اجرایش با من بود .)

بهنود

{ پست شده در ۱۹ مهر ۱۳۸۸ توسط معصومه جرنگی }
مربوط به : عمومی

امروز صبح وقتی وارد دفتر آقای مجابی شدم بعد از گفتن سلام ایشان گفتند بهنود رو قصاص کردند اون لحظه صدای قلبم رو به راحتی می شنیدم. اولین باری که اسم بهنود رو شنیدم حدودا دو سال پیش بود اون موقع آقای مجابی می خواست NGO با عنوان حمایت از “کودکان و نوجوانان در معرض اعدام” برپا کنند یکی از نوجوانانی که برایش تلاش می کردند تا رضایت خانواده مقتول رو بگیرند بهنود بود .
بهنود پسری بود که در سن ۱۵ سالگی در یک دعوا دوستش رو به قتل رسونده بود و از اون موقع زندان بود روزی که خانواده مقتول گفته بودند که بهنود رو می بخشند چند تایی کتاب خریدیم و توسط آقای مصطفایی به دستش رساندیم نمی دونم چی شد که خانواده مقتول دوباره درخواست قصاص کردند .
بهنود یک بار تا پای چوبه دار رفت ولی به دستور آقای شاهرودی اعدامش یک ماه به تویق افتاد تا در این مدت بتوانند رضایت بگیرند اون موقع با خودم فکر می کردم که بهنود دوباره به زندگی برگشته و در این مدت حتما خانواده مقتول رضایت می دهند ولی حالا خیلی دلم می خواد بدونم حکمت اعدام نشدنش چی بود ؟ به هر حال هر چی که بود امروز بهنود از این دنیا رفت تنها چیزی که می تونم بگم اینه که بهنود از امشب آروم می خوابه ولی حتما کسانی که قصاصش کردند از امشب خواب آرومی نحواهند داشت چون بهنود توی یک حادثه ناخواسته قاتل شد ولی خانواده مقتول امروز با تفکر جون یک انسان رو گرفتند.

دعای افطار امسال

{ پست شده در ۰۲ شهریور ۱۳۸۸ توسط معصومه جرنگی }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

ماه رمضان امسال هم رسید یادمه سالها پیش موقعی که خیلی کوچیک بودم دوست داشتم توی این ماه موقع افطارسر سفره بشینم وچشمهام و ببندم ومثل مادربزرگم که روزه بود یه چیزهایی زیر لبم بگم و خرما و چایی بخورم (با اینکه اصلا خرما و چایی دوست نداشتم) اینطوری فکر می کردم من هم روزه گرفتم احساس خیلی خوبی پیدا می کردم . سالهای آخرجنگ بود و حسین پسر همسایمون شهید شده بود من و مامانم و مادربزرگم برای افطار خونه همسایمون بودیم مامان حسین موقعی که داشت زیر لب یه چیز هایی می گفت گریه می کرد از مادربزرگم پرسیدم چرا مامان حسین گریه می کنه گفت: امسال حسین رفته پیش خدا و مامانش دلش براش تنگ شده بیا با هم دعا کنیم خدا کمکش کنه که دیگه گریه نکنه خوشحال شده بودم چون تازه فهمیده بودم اینایی که زیر لب یه چیزهایی می گن اسمش دعاست و یه دعا هم یاد گرفته بودم  یادمه تا مدتها که سرسفره افطار می نشستم از خدا می خواستم  که به مامان حسین کمک کنه .
امسال ماه رمضون حال و هوای غربیبی داره دیشب موقع افطار یاد این خاطره افتادم با اینکه مادر بزرگم سالهاست موقع افطار کنارم نیست ولی همونطور که بهم یاد داده بود موقع افطار برای مامان خیلی از بچه ها که تو حوادث اخیر کشته شدند و یا توبند هستند دعا کردم.

سلام به وبلاگ نویسان و سلام به آزادی اندیشه

{ پست شده در ۲۰ تیر ۱۳۸۸ توسط معصومه جرنگی }
مربوط به : عمومی

سلام. امروز آزادی و رهایی به اندازه ناچیز من جلوتر رفت.

امیدوارم این من های کوچک روزی چنان استوار و نستوه در کنار هم جمع آیند که هیچ مستبد و کج اندیشی نتواند آزادی را خدشه‌دار کند.